تبليغاتX
پریا پوچ
هنری
به ياد خسرو شكيبايي؛
احمدجو: «شكيبايي» در بازيگري صاحب سبك بود

خبرگزاري فارس: كارگردان مجموعه تلويزيوني «روزي روزگاري» گفت: كار كردن با استاد «خسرو شكيبايي» براي من لذت بخش بود چون او بازيگري صاحب سبك بود.


امرالله احمدجو كارگردان مجموعه‌هاي تلويزيوني «روزي روزگاري» و «تفنگ سرپر» در گفت و گو با خبرنگار راديو و تلويزيون فارس گفت:‌ كار كردن با مرحوم خسرو شكيبايي بسيار لذت بخش بود و ما به جز همكاري، رفاقت سفت و سختي نيز با هم پيدا كرده بوديم.
وي افزود:‌ از زماني كه اين خبر را شنيدم به واقع عزادار هستم و فكر مي‌كنم با اين اتفاق، جامعه بازيگران ما عضو مهمي را از دست داد. جاي ايشان به زودي پر نخواهد شد و اين خلاء تا ابد ادامه خواهد داشت.
وي در ادامه گفت: من با خودم قرار گذاشته بودم كه در كارهايم حتما از حضور خسرو شكيبايي بهره ببرم و از حضور او در كارهايم لذت مي‌بردم. البته درباره جايگزين شدن فرد يا افراد ديگري به جاي او بايد بگويم كه به هر حال خود مسأله بازيگري پويا است و اشخاصي پيدا مي‌شوند كه در اين عرصه همپاي زنده‌ياد شكيبايي باشند، اما هركس جايگاه خود را دارد و او در بازيگري سبك ويژه‌اي براي خود داشت و آدم به‌دردبخوري در سينما بود و شخصي نبود كه بگوييم حالا كه از ميان ما رفت، جايش به زودي پر خواهد شد.
وي گفت: زنده ياد «خسرو شكيبايي» در بسياري از اوقات فرد كارآمدي بود و باز هم تأكيد مي‌كنم كه جامعه بازيگري ما عضو بسيار مهمي را از دست داده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:55  توسط نبی میرزایی | 
 

ماه از مدار سردش میگذرد ...

ما مانده ایم و روز بر نمی آید ...

هاتفی ندا در داد دوستان :

باشید تا صبح دولتتان بدمد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 21:30  توسط نبی میرزایی | 


آبي دريا قدغن

 شوق تماشا قدغن


عشق دو ماهي قدغن

با هم و تنها قدغن


                         براي عشق تازه اجازه بي اجازه  

  
پچ پچ  و نجوا قدغن

رقص سايه ها قدغن


کشف بوسه ي بي هوا

به وقت رويا قدغن


                         براي خواب تازه اجازه بي اجازه


در اين غربت خانگي

 بگو هر چي بايد بگي

غزل بگو به سادگي

 بگو زنده باد زندگي


                         براي شعر تازه اجازه بي اجازه


از تو نوشتن قدغن 

 گلايه کردن قدغن 

 عطر خوش زن قدغن

تو قدغن من قدغن


                        براي روز تازه اجازه بي اجازه...

 

البته یه مقدارش معر تا شعر .........................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:48  توسط نبی میرزایی | 
 

ای باد کجا می بری این برگ خزان را ....

خسته شدم ...

ریدم به این زندگی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:52  توسط نبی میرزایی | 
 

...

دیواری نروید که در آن پنجره نیست ...

 

هول جنگ تو این حال و هرا که خیلی ها مثل خود من فکر نون روز و شب و آب شب و روز یه لحظه ولشون نمی کنه همیشه باهام ...ولم نمی کنه ...

 

و دعای من برای فرزندان آدم ( که درود شیطان بر او ):

امید به آن که هیچگاه خواب و بیهوشی کنار پنجره ای محملی برای فکر نکردن به آنچه نمی خواهیم نباشد ...

 

                                                                 تا گاهی دیگر که برایتان دعایی کنم    بدرود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 18:21  توسط نبی میرزایی | 

در گذرگاه زمان

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخ و شیرین خود می گذرد

رنگها رنگ دگر می گیرند

و فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست نا خورده بجا می ماند...

(مهدی اخوان ثالث)

 

 

چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی

                  کزآن گل کاغذین روید؟

 

...بي خيال ...آره بابا...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:47  توسط نبی میرزایی | 
سلام بر اشرفين و اشرفات مخلوقات كه من و تو باشيم...

كاش به اين مصرع از شعر ناب خيام كمي معتقد بودم ...

 

من زان خودم هر آنچه هستم هستم...

 

 

بنگر  ز  جهان  چه  طرف  بر بستم ؟ هیچ

وز حاصل عمر چیست در  دستم  ؟  هیچ

شـمع  طـربم  ولی  چـو  بنـشستم  هیچ

من  جام  جمم  ولی  چو  بشکستم هیچ

 

ياران  موافق  همه   از  دست   شدند

در پای  اجل  يکان  یکان  پست   شدند

بودیم  به  یک شراب  در مجلس عمر

یک  دور ز  ما  پیشترَک  مست   شدند

 

از     آمدنم   نبود    گردون  را    سود

وز رفتن  من  جاه   و  جلالش  نفزود

وز هیچکسی   نيز دو  گوشم  نشنود

کاین  آمدن  و رفتنم  از  بهر  چه   بود

 

و در پايان

 

نبي اگر ز  باده  مستی   خوش  باش

با لاله رخی اگر نشستی   خوش  باش

چون عاقبت  کار  جهان  نیستی  است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

 

 

بگذاشتم به مدعيان مدعا  برو...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:24  توسط نبی میرزایی | 

 

               و اکنون دوباره جنگ...

 

 

-         و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
 

            (مرحوم پناهی)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 12:5  توسط نبی میرزایی | 

                                                                  به نام خالق اشکها و لبخند ها

 

تكرار فاجعه

هر لحظه كه از جنگ مي گذرد ، فاجعه اي بال مي گسترد و ريشه مي دواند و آرام آرام تاريخ تكرار فاجعه مي شود . ضربه زدن سوزن هر اسلحه به ته يك چاشني ،آوار سياهي و تباهي است و هر انفجار و تكه تكه شدن قطعات يك بمب ، شتك فاجعه و زوال است بر چهره ي روح آدمي و هر قطعه از هراران قطعه ي يك بمب ، خود ما به ازاي تصويري غليظي بر متاثران از جنگ . از رنج ناشي از ديدن و در خاطر ماندن تا شنيدن اصواتي كه به صيحه ي ديو كريه دنياي اساطير مي ماند تا لمبر خوردن بوي ناشي از تجزيه و پوسيدن اجساد تا ...

در تاريخ خوانده ايم كه در طول پنج هزار سال گذشته تنها حدود صد و سي سال جنگي در بين نبوده كه البته مستند بودن اين قول مسئله ي ما نيست . روان و ذهن انسانِ درگير در جنگ در طول ساليان مسئله ي ماست . بودن يا نبودن كهنه است و ديگر مسئله نيست . شدن يا نشدن دغدغه است . باري ...

جنگ خود ، فاجعه است و تكرارش ، تكرار فاجعه ...

و البته هميشه كم نبوده اند غيرتمنداني كه كهن الگوهايي مثل جان سپردن آرش  براي حراست از خاك را ، دور كرسي خانه ي خود در قالب قصه اي گوارا از پيري شنيده اند و فرو ريختن چهار ستون آرش براي ميهن را با تمام ياخته هاي خود حس كرده اند و بر پيشاني ذهن خود حك كرده اند و هر كدام معتقد به كلام آن شاعر كه :

بهتر از من صد هزار از دست رفت ...

اما از ميان همين صد هزاران و با وقوف بر اين كه جنگ ، متهورانه ترين واقعه ايست كه آدمي با آن روبه رو بوده از بعدي ديگر و بنا به اعتقادي شخصي گاه جنگ مجالي براي تصويه حساب با خويشتن است . همان معدود افرادي كه با خود قصد تصويه حساب دارند ، گاه همين واقعه ي هراس آور را به مثابه ي يك ناجي مي دانند تا لحظه اي شوريدگي خود را در بطن آن بكارند و ببالند و گاه هم ...

همه سراغ داريم آنهايي كه سالها قبل از ايستادن قلب و واپسين تپش نبض خود ، مرده اند و به قولي هر وقت كه در روزگار روزمرگي ها از كنارمان مي گذرند جنازه ي هشياري بيش نيستند و خسته اند از بودن مكرر بر دار . براي آنها اگر به حساب خودخواهيشان نگذاريم جنگ با تمام وجوه ناگوارش يك وجه تسكين دهنده هم دارد و آن همان يك بُعد جنگ است .

مشت كوبيدن و پنجه سائيدن و دچار خفقان بودن سخت است . به اميد گشايش و بال گشودن .         

 و در پايان كلامي از آن دوست ِ دوست داشتني خراساني :

مَردم اي مَردم ،

من هميشه يادم است اين يادتان باشد ...

                                                                                                زمستان 85

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 12:32  توسط نبی میرزایی |